سنگ مفت، گنجشک مفت در لیگ برتر!
کیهان ورزشی-
طی هفتههایی که از لیگ برتر فوتبال ایران گذشته است، یک گزاره همواره به گوش رسیده و تقریباً در اغلب مسابقات، بعد از پایان شاهد این موضوع بودهایم که تیم بازنده یا از تیم داوری شکایت کرده و یا از برخی بازیکنان تیم مقابل که از دید آنها مجوز حضورشان در زمین دارای ایراداتی بوده است. این موضوع که حکم «سنگ مفت، گنجشک مفت» را دارد، به اپیدمی در لیگ برتر مبدل شده است. این مسئله به تنهایی گویای عمق نتیجهگرایی در فوتبال ماست؛ فوتبالی که به ندرت میتوانید یک مسابقه آن را پیدا کنید که به وقت پایان، مربیان و دیگر عوامل تیم بازنده مقابل دوربینها قرار بگیرند و از توانایی تیم مقابل و ضعفهای خود که به شکستشان منتج شده بگویند، اما در عوض از آسمان و زمین ایراد گرفته و همه را مقصر نامیدهاند جز خودشان. این درد البته به امروز اختصاص ندارد و سالهاست شاهد این بهانهآوریها هستیم. بیشک تا وقتی مربیان تیمهای بازنده شهامت و جسارت پذیرش اشکالات خود را نداشته باشند، نه در تیمشان مشکلات رفع میشود و نه این فضای شکایت و شکایتکشی تغییر میکند.
اینکه هر شکست بلافاصله با یک اعتراض، شکایت یا پیدا کردن مقصر در بیرون از مجموعه تیم همراه شود، بیش از آنکه مشکلی از فوتبال ما حل کند، فرهنگ فرار از مسئولیت را تقویت میکند. طبیعی است که اگر اشتباهی از سوی داور یا در بحث مجوز بازیکنان رخ داده باشد، باید مسیر قانونی برای اعتراض وجود داشته باشد و هیچکس هم نمیتواند منکر حق باشگاهها برای پیگیری حقوق خود شود. اما تفاوت بزرگی میان استفاده از حق قانونی و تبدیل کردن آن به نخستین واکنش بعد از هر شکست وجود دارد. تیمی که قرار است رشد کند، پیش از هر چیز باید بتواند شکستهایش را کالبدشکافی کند و سهم خودش را در آن ببیند.
شاید بد نباشد مربیان و مدیران فوتبال ما به جای آنکه همیشه به دنبال مقصر بیرونی باشند، گاهی هم به این سؤال پاسخ دهند که اگر داور اشتباه نمیکرد، اگر بازیکن رقیب مجوزش محل بحث نبود و اگر همه چیز مطابق میل آنها پیش میرفت، آیا واقعاً تیمشان آنقدر بینقص بوده که باید برنده میشد؟ فوتبال حرفهای با پذیرش همین واقعیتهای تلخ ساخته میشود. شکست، بخشی از فوتبال است و پذیرفتن آن نه نشانه ضعف که نشانه بلوغ است. تا زمانی که این فرهنگ شکل نگیرد و هر باخت به پروندهای تازه برای شکایت تبدیل شود، بعید است از چرخه تکراری بهانهجویی و فرار از مسئولیت فاصله بگیریم.
فوتبال ایران و شبکهای که کسی سراغش نمیرود!
یکی از موضوعاتی که طی سالهای اخیر بارها درباره آن نوشتهایم و سوگمندانه هیچگاه نهادهای نظارتی به آن ورود نکردهاند، موضوع دلالی افسارگسیخته در فوتبال ایران است. این بیتوجهیها کار را به جایی رسانده است که امروز جریان قدرتمند دلالی در فوتبال ایران به اندازهای در تار و پود باشگاهها نفوذ کرده که مدیران ارشد اغلب باشگاهها گوش به فرمان همین جریان شدهاند و حتی برخی مربیان با دستوراتی که از اتاقهای دلالی بیرون میآید، تیم خود را میبندند. انتخاب برخی مدیران رسانهای نیز از سوی این افراد صورت میگیرد تا عملاً ساختار تیمها را تحت نفوذ و سیطره خود قرار دهند. این داستان غمانگیز فوتبالی است که از جیب مردم ارتزاق میکند و منافع آن به جیب افرادی میرود که نه دلشان برای این فوتبال میسوزد و نه ذرهای شرافت در وجودشان هست. این قصه غمبار فوتبالی است که به سفرهای فراخ برای باندهای دلالی تبدیل شده است؛ دلالهایی که فقط برای نمونه به زندگی اشرافی یکی از پیشانیسفیدهای آن اشاره میکنیم. دلال مورد نظر از برکت سفره فوتبال، فقط در یک فصل نقلوانتقالاتی چند صد میلیارد آورده داشته و شنیده میشود که بیش از ده خانه در بالای شهر تهران و یک ملک لاکچری در اطراف پایتخت دارد.
هرچند که میدانیم این روایتهای تکراری به ایجاد ارادهای نزد آنهایی که مسئولیتشان برخورد با این فساد شبکهای و سازمانیافته است منتهی نمیشود، اما چه کنیم که به این اشارات گهگاهی و این درد و دلهای بیحاصل عادت کردهایم و از سر وظیفه، در این روزها که معیشت مردممان با تنگناهایی روبهرو است و از جیب همین مردم عدهای پروار میشوند، اگر ننویسیم و نگوییم، نزد وجدان خود شرمنده خواهیم بود.
آنچه امروز در فوتبال ایران جریان دارد، دیگر صرفاً یک تخلف موردی یا رفتار چند فرد سودجو نیست؛ اگر آنچه درباره ابعاد این شبکهها گفته میشود درست باشد، با پدیدهای روبهرو هستیم که آرامآرام تبدیل به بخشی از مناسبات فوتبال شده است. وقتی انتخاب بازیکن، مربی، مدیر و حتی برخی عوامل رسانهای تحت تأثیر منافع بیرون از باشگاه قرار میگیرد، دیگر نمیتوان از یک فوتبال سالم و رقابتی سخن گفت. در چنین شرایطی، استعداد و شایستگی به حاشیه میرود و آنکه ارتباط بیشتری دارد و سهم بیشتری برای حلقههای واسطه کنار میگذارد، شانس بیشتری برای دیده شدن پیدا میکند. نتیجه چنین وضعیتی نیز چیزی جز بیاعتمادی هوادار و هدررفت منابع باشگاهها نخواهد بود.
سؤال، اما همچنان همان سؤال قدیمی است که این مجله سالیان سال است مطرح میکند؛ چه کسی باید به این وضعیت رسیدگی کند؟ چرا با وجود سالها طرح این موضوع و مطرح شدن ادعاهای مختلف درباره گردشهای مالی سنگین در بازار نقلوانتقالات، کمتر نشانی از یک بررسی جدی و شفاف دیده میشود؟ اگر این ادعاها نادرست است، چرا برای روشن شدن افکار عمومی با آن برخورد نمیشود و اگر بخشی از آنها واقعیت دارد، چرا مسئولان نظارتی سکوت کردهاند؟ فوتبال ایران بیش از هر زمان دیگری به شفافیت نیاز دارد؛ شفافیتی که در آن مشخص باشد پولها از کجا میآیند، به کجا میروند و چه کسانی از این سفره بهره میبرند. سکوت در برابر چنین وضعیتی، تنها به بزرگتر شدن شبکههایی کمک میکند که امروز بیش از اندازه به فوتبال ایران نزدیک شدهاند و بزودی زود آن را میبلعند.
حقالسکوت مدیریتی در فدراسیون فوتبال؟!
بالاخره دبیرکل فدراسیون فوتبال که تمام کاسه و کوزهها در ماجرای معرفی تیم گلگهر سیرجان به کنفدراسیون فوتبال آسیا و کنار رفتن چادرملو از این رقابتها بر سر او شکسته شده بود، برکنار شد. شاید این اولین بار بود که رئیس فدراسیون فوتبال رأی به برکناری یکی از افراد زیرمجموعه خود که متهم به سوءمدیریت بود داد. البته درباره افرادی دارای سمتهای بالاتر از ممبینی و حتی خود رئیس فدراسیون فوتبال در پروندههای عجیبی مثل مارک ویلموتس و... مطالبه برکناری از سوی جامعه وجود داشت و آنها محکم روی صندلی خود ماندگار شدند. اینکه ممبینی در این ماجرا مقصر بوده جای خود و اینکه لزوم برکناری وی احساس میشده نیز قابل پذیرش است، اما در این داستان دو موضوع نشان میدهد که فاجعه ذکرشده تنها یک عامل نداشته و دیگر عوامل باید پاسخگو میبودند و ایضاً برکنار میشدند، اما همگی پشت سپری به نام ممبینی پناه بردند و از مهلکه جستند.
موضوع اول اینکه وقتی زیرمجموعه یک رئیس تخلفی را انجام میدهد، خود آن رئیس به دلیل عدم نظارت بهموقع و همچنین عدم اطلاع از تخلفی که کنار گوشش صورت گرفته، باید بازخواست شود که در این ماجرا هرگز این اتفاق نیفتاد. موضوع دوم حکمی است که مهدی تاج بعد از برکناری ممبینی برای او صادر کرد و وی را به عنوان مشاور خود برگزید. اینها نشان میدهد حتی در بحث برخورد با یک تخلف هم آقایان بدهبستانی داشتهاند؛ اقدامی که بیشتر شبیه به حقالسکوت است، به مثابه اقدامی که نه سیخ را بسوزاند و نه کباب را.
حالا پرسش اینجاست که اگر قرار بود یک نفر به عنوان مسئول این ماجرا کنار گذاشته شود، چرا پرونده در همان نقطه بسته شد؟ مگر تصمیمهای مهم در فدراسیون فوتبال به تنهایی توسط یک دبیرکل گرفته میشود و دیگر مدیران و مسئولان هیچ نقشی در آن ندارند؟ اگر قرار است برکناری ممبینی را اقدامی برای برخورد با سوءمدیریت بدانیم، انتظار طبیعی این بود که دامنه بررسیها به سایر سطوح مدیریتی نیز برسد و مشخص شود چه کسانی در شکلگیری این تصمیم و تبعات آن نقش داشتهاند.
بدتر از همه اینکه وقتی فرد برکنارشده بلافاصله در جایگاهی دیگر و این بار به عنوان مشاور رئیس فدراسیون قرار میگیرد، این سؤال جدیتر از همیشه مطرح میشود که اساساً فلسفه این برکناری چه بوده است؟ آیا قرار بوده با یک مدیر خاطی برخورد شود یا فقط برای مدتی افکار عمومی آرام بگیرد؟ مدیری که به دلیل سوءمدیریت از یک جایگاه کنار گذاشته میشود، اگر شایسته ادامه همکاری است، چرا از ابتدا برکنار شده و اگر شایسته ادامه همکاری نیست، چرا بلافاصله در جایگاهی نزدیک به رأس فدراسیون قرار میگیرد؟ این تناقضها همان چیزی است که اعتماد جامعه فوتبال را فرسوده میکند؛ چرا که در نهایت این احساس به وجود میآید که برخوردها نه برای اصلاح ساختار، بلکه برای مدیریت حاشیهها انجام میشود.
*حمید ترابپور